پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠

جمعه‌ى ديدار
صفار زاده طاهره

آن بهترين اهل زمان
آن بهترين اهل زمين
او در نماز ايستاده
برپاره‌ى حصير
در پايگاه آسمانى سرداب
حصير روى دامن آب است
و آب مست حضور
و آب بيهوش است
و نهر مانده ز رفتار
آن نهر جارى ساكن
مجذوب ايستاده
چان در تدارك ديدار است
چشم ايستاده
منتظر يار

از پايگاه آسمانى سرداب
او چيره مى‌شود
به همهمه‌ى ماه
و ماه كه مى‌آيد
بر كتف خويش
سجاده‌يى براى زمين دارد
مهتاب
قبله را
به خيل خواب رفته نشان مى‌دهد
او
خواب را ز سلطه‌گرى مى‌راند
فطرت به جانب بيدارى مى‌آيد
زمين كليد گنج خانه‌ى خود را
به پيشگاه روان مى‌كند
نان از قساوت ديرين برمى‌گردد
مهر و توانگرى
دل همگان را دربرمى‌گيرد
و عمر
مثل عشق دير مى‌گذرد
و عشق
مثل سجده‌ى سجاد
شكوهمند و جاذب و طولانى است
در مشرقى
سراسر مغرب را مى‌بينى
تا دست او فراز سرت هست
زيباى عقل
عقل زيبا
در محورِ سر تو به گردش مى‌آيد
تو مى‌بينى
تو بهتر از هميشه
ذات حقيقت را مى‌بينى
بر صعب
او سوار مى‌آيد
در رعد و برق
بر صعب او سوار مى‌آيد

مسيح
در صف نخست نماز است
خورشيد حضرت ثارالله
در صبحگاه وعده
آماده‌ى برآمدن است
از كيد كوفيان
از اشقياست كه حق
سر مى‌نهد به نيزه‌ى غمگين بى كسى
اينك ز نيزه سر بر مى‌دارد
آن همگان را سردار
كه فوج فوج مى‌آيند پيروان
همراه عشق و قدرشناسى
حتى نحيف‌ترين
خسته جان‌ترين
برخاسته ز جا
به سوى جمعه‌ى ديدار

حسين روز جمعه مى‌آيد
مسيح روز جمعه مى‌آيد
عشاق
در حركت هميشگى تاريخ
با شوق جمعه مى‌آيند
از حلقه‌هاى دلزدگى بيرون
آواز عطر و سبكبالى
در جمعه‌هاى وعده پراكنده‌ست
در روز جمعه‌ى بيكاران
تن‌هاى شوخگن(٣)
سرهاى خفته در سپيده دمان
به شستشو
به آب مى‌انديشند
عبور عطر عنايت
غبار باطن ما را مى‌شويد

اميد آمدن جمعه
يقين به اصل نظارت
نويد سود شكايت را با خود داد
مسحور نامه نوشتن هستم
در خيمه‌گاه اين همه اميد
اين همه نزديكى
نزديك آن چنان
كه خط مرا مى‌خوانى
و جمله‌ى بعدى را از بر مى‌دانى
همواره مُهرِنامه »اَغِثْنى«
امضا هميشه اَدْرِكْنى است
اَغِثْنى از تولد ما مى‌آيد
تو جان جان هستى
جان را تو خوانده‌اى و مكرر مى‌خوانى
اين خط اميد وصل تو را دارد
اين رقعه
اين عريضه
الساعه
در انتظار جواب است

پيچيده‌اى به ابر
و فطرت حقياران
ز ابر گذر خواهد كرد
و در ظهور تو خواهد آويخت
در ابر غيرتى‌ست
كه آفتاب عدالت را
از آفتاب روزمرّه جدا مى‌دارد
اى آفتاب ابرى!
برما بيار
تا بشكفيم در بهار ورودت
از خاك انتظار
اكنون زمين ذخائر خود را برون فرستاده
سفيانيان تمام جهان را گرفته‌اند
دانش
همچون تباهى
همچون ظلم
به اوج خويش رسيده
دانش
همچون شرف
همچون عقيده
همچون فنون رايج مزدورى
در معرض خريد و فروش است

در منتهاى صبر و ستيز
تمام ماه‌هاى تحمل
تمام سال‌هاى ارادت
تمام منتظران
دل بسته‌اند
به روز روشن موعود
به روز جمعه‌ى ديدار
نام تو جمعه است
اى بهترين اهل زمان
اين بهترين اهل زمين
اى يار
اى خجسته‌ترين يار!



روز ناگزير
قيصر امين‌پور
اين روزها كه مى‌گذرد، هر روز
احساس مى‌كنم كه كسى در باد
فرياد مى‌زند
احساس مى‌كنم كه مرا
از عمق جاده‌هاى مه آلود
يك آشناى دور صدا مى‌زند
آهنگ آشناى صداى او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صداى آمدن روز است
آن روز ناگزير كه مى‌آيد
روزى كه عابران خميده
يك لحظه وقت داشته باشند
تا سر بلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببينند
روزى كه اين قطار قديمى
در بستر موازى تكرار
يك لحظه بى بهانه توقف كند
تا چشم‌هاى خسته خواب آلود
از پشت پنجره
تصوير ابرها را در قاب
و طرح واژگونه جنگل را
در آب بنگرند
آن روز
پرواز دست‌هاى صميمى
در جستجوى دوست
آغاز مى‌شود
روزى كه روز تازه پرواز
روزى كه نامه‌ها همه باز است
روزى كه جاى نامه و مُهر و تمبر
بال كبوترى را
امضا كنيم
و مثل نامه‌اى بفرستيم،
صندوق‌هاى پستى
آن روز آشيان كبوترهاست
روزى كه دست خواهش، كوتاه
روزى كه التماس گناه است
و فطرت خدا
در زير پاى رهگذران پياده‌رو
بر روى روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبيند


روزى كه روى درها
با خط ساده‌اى بنويسند:
»تنها ورود گردن كج، ممنوع!«
و زانوان خسته مغرور
جز پيش‌پاى عشق
با خاك آشنا نشود
و قصه‌هاى واقعى امروز
خواب و خيال باشند
و مثل قصه‌هاى قديمى
پايان خوب داشته باشند

روز وفور لبخند
لبخند بى دريغ
لبخند بى‌مضايقه چشم‌ها
آن روز
بى چشمداشت بودن لبخند
قانون مهربانى است
روزى كه شاعران
ناچار نيستند
در حجره‌هاى تنگ قوافى
لبخند خويش را بفروشند
روزى كه روى قيمت احساس
مثل لباس
صحبت نمى‌كنند
پروانه‌هاى خشك شده، آن روز
از لاى برگ‌هاى كتاب شعر
پرواز مى‌كنند
و خواب در دهان مسلسل‌ها
خميازه مى‌كشد
و كفش‌هاى كهنه سربازى
در كنج موزه‌هاى قديمى
با تار عنكبوت گره مى‌خورند
روزى كه توپ‌ها
در دست كودكان
از باد پر شوند

روزى كه سبز، زرد نباشد
گل‌ها اجازه داشته باشند
هرجا كه دوست داشته باشد
بشكفند
دلها اجازه داشته باشند
هرجا نياز داشته باشند
بشكنند
آيينه حق نداشته باشد
با چشمها دروغ بگويد
ديوار حق نداشته باشد
بى پنجره برويد
آن روز
ديوار باغ و مدرسه كوتاه است
تنها
پر چينى از خيال
در دور دست حاشيه باغ مى‌كشند
كه مى‌توان به سادگى از روى آن پريد

روز طلوع خورشيد
از جيب كودكان دبستانى
روزى كه باغ سبز الفبا
روزى كه مشق آب، عمومى است
دريا و آفتاب
در انحصار چشم كسى نيست

روزى كه آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزى كه آرزوى چنين روزى
محتاج استعاره نباشد

اى روزهاى خوب كه در راهيد!
اى جاده‌هاى گمشده در مه!
اى روزهاى سخت ادامه!
از پشت لحظه‌ها به درآييد!
اى روز آفتابى!
اى مثل چشم‌هاى خدا آبى!
اى روز آمدن!
اى مثل روز، آمدنت روشن!
اين روزها كه مى‌گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو كه آيا، من نيز
در روزگار آمدنت هستم؟

نرگس هنوز
م. مؤيد
نرگس هنوز
در هنوز ماند و
كس خبر نكرد

گاه
نسترن / در انتظار
پر كشيد
گاه
كوچه‌ى خيال
در دمى گريز پاى
ياسْ فام شد
گاه
خشكناى يك چكاوك غريب
سايه را
فشرد
گاه
سنگ خاره هم
نهان / گريست
گرچه گونه /تر / نكرد
هر چه بود
هيچ بوده‌اى
به كام
سرنكرد و
روزگار
خيرگى
ز سر به در نكرد

نرگس هنوز
ماهِ معنىِ نگاه بود و پيش چشم
كاج را
به مه سپرد و سيمبر نكرد و
پشتِ چشم
مخملِ نوازشش
شب مرا
سحر نكرد

هم / سفر نكرد
هم / نرفت
هم / نبود
هم / نماند
هم / نيامد و مرا در اين گُدارِ يك هزار سال و بيشتر نشاند
هم / گذر نكرد

با تمامِ اين كه دانشِ فرا
به سان مهربانىِ غريزه
در تمامِ تارتارِ روشنى
پديد بود
با تمام اين كه نخل و
سايه‌هاى نخل
بخش‌هاى ايستاده‌ى هميشه‌اى شهيد بود
وجدِ سبز اين زبرجدِ رواق گفت‌وگوى سرخ
در محاق او
اثر نكرد
راهوار را
نخواند
يا
نظر كرد

آى / اى عزيز من
نگاه مى‌كنى
چگونه انتظار
زخمِ پشت پلك خواب گشت!؟

آى / اى عزيز من عزيز من
از گذار تو نبود!؟
اين كه خاك
توتياى چشمِ آفتاب گشت!؟

تو - كجاست!؟
بى تو
پاك، راه، كيش، واژه‌هاى ناب
گفت‌هاى بى نشانه‌اى‌ست
روز را نگاه مى‌كنى!؟
ادامه‌ى شبانه‌اى است
خانه هم
سياه‌پوش خانه‌اى‌ست

تو - كجاست!؟
هيچ كس
دواى زخمِ كهنه را
مگر
به نيشتر نكرد
جاى پاى تلخ
روى گونه ماند
مادرم
چقدر اشك ريخت
گستر ستم / فراخ بود
انتهاى شاخه‌ى تكيده
سيب
واژگونه ماند
پاسخِ كشش / نداشت
مويه / واكنش / نداشت
سرخ هم / تپش / نداشت
راه
سنگلاخ بود
گاه
پرتويى نسيم
رازِ مويه‌ى پگاه روز هفتم مرا
به ذى طوى رساند

تو - كجاست!؟
دل
گذاره بود و
دلگذار
آذرِ گدازه بيشتر نكرد
اين همه
شب و شبانه و شبانگى
قضا نخواست
اين همه
شب و شبانه و شبانگى
قدر نكرد
لختِ خون و بختِ سرنگون
سزاست
هر كه را كه از كنامِ شرزه‌ها
حذر نكرد و
نرگس هنوز
(١٣٧٥/٣/١١)

از شعرهاى شهادت
على صفائى حائرى (ع.ص)
١
هرچند با تو بودن را هنوز نياموخته‌ام
ولى با غيرِ تو بودن را هم نمى‌توانم.

مى‌دانم با تو بودن
پايى چون توفان
و دستى هم پيمان
و تيغى چون آذرخش مى‌خواهد
مى‌دانم توفان در من پايم را بسته
دستم شكسته و پيمانم گسسته است،
مى‌دانم
ولى چگونه مى‌توانم با تو باشم؟؟
اى تولد اميد
آيا اميد چاره‌اى هست؟؟

هرچند با تو بودن را نياموخته‌ام
ولى با غير تو بودن را هم نمى‌توانم

آسمان بلند اينها سقف كوتاهى است
كه سرهاى آرزو را بر زانوى ماتم مى‌نشاند،
آتش گرم اينها
براى من كه گرمى تو را چشيده‌ام
زمستان است.
اگر باور نمى‌كنى،
انتظارم را ببين
و چشم‌هايم را... كه بر راه افتاده‌اند.
اى دست‌هاى محبت
اين چشم‌هاى طلب
اين چشم‌هاى طلب
اين فرزندان راه را چه كسى برمى‌دارد؟؟

٢
حضور تو پيداست،
من غائب ام
آيا اميد ظهورى هست؟؟
در لحظه‌هاى خلوت شب‌ها
در بقعه‌هاى غربت صحرا
در پاى بوته‌ها
حضور ملامت
حضور مهر تو را احساس كرده‌ام،

تو رنج نسل‌ها را
از تاول كوير
از بغض ابر نشانم دادى،
همراه هر تازيانه و هر فرياد
در كنار هرگلوله و هر قطره قطره خون
پا به پاى هر آرزوى خسته و رنج تازه
تو را ديدم،

اى آسمان شهادت!
اى حضور مداوم
در تو چگونه آسمان آسمان ابرهاى غم
مى‌بارند و
تو آرامى!
٣
تولد تو
تولد اميد بود
و انتظار تو
بلوغ رنج،

ما در بلوغ رنج به يأس رسيديم
ما در بلوغ رنج به مرگ رسيديم
اما تو
در بلوغ رنج و يأس و مرگ
بر دل ما نشستى.
بلوغ رنج با تو به فرياد رسيد
و اكنون انتظار تو
تولد اقدام است.
ظلم سرشار
تو را صدا زد.
و تو ما را صدا زدى

اى زبان گوياى خدا!
اشاره‌هاى ما را بپذير
كه حجم فاجعه بر زبان‌مان نشسته است.
٦١/٣/١٨ (نيمه شعبان)

با آفتاب صميمى
سلمان هراتى
او همين جاست همين جا
نه در خيال مبهم جابلسا
و نه در جزيره خضرا
و نه هيچ كجاى دور از دست
من او را مى‌بينم
هر سال عاشورا
در مسجد بى سقف آبادى
با برادرانم عزادارى مى‌كند
او را پشت غروب‌هاى روستا ديدم
همراه مردان بيدار
مردان مزرعه و كار
وقتى كه »بالو« بر دوش
از ابتداى آفتاب برمى‌گشتند
او را در بورياى محقر مردم ديدم
او را در ميدان شوش، در كوره‌پزخانه ديدم

او را به جاهاى ناشناخته نسبت ندهيم، انصاف نيست
مگر قرار نيست او نقش رنج را
از آرنج‌مان پاك كند
و در سايه سار استراحت
آرامش را بين ما تقسيم كند
وقتى مردم ده ما
براى آبيارى مزرعه‌ها
به مرمت نهرهاى قديمى مى‌رفتند
او كنار تنور داغ
با »سيب گل« و »فاطمه« نان مى‌پزد
براى بچه‌هاى جبهه
او در جبهه هست
با بچه‌ها فشنگ خالى مى‌كند
و صلوات مى‌فرستد
او همه جا هست
در اتوبوس كنار مردم مى‌نشيند
با مردم درد دل مى‌كند
و هر كس كه وارد اتوبوس شود
از جايش برمى‌خيزد
و به او تعارف مى‌كند
و لبخند فروتنش را به همه مى‌بخشد
او كار مى‌كند، كار، كار
و عرق پيشانى‌اش را
با منحنى مهربان انگشت نشانه پاك مى‌كند
در روزهاى يخبندان
سرما از درز گيوه پاره‌اش
وارد تن‌اش مى‌شود
و او به جاى همه ما از سرما مى‌لرزد
او با ما از سرما مى‌لرزد
او بيشتر پياده راه مى‌رود
اتومبيل ندارد
كفش‌هايش را خودش پينه مى‌زند
او ساده زندگى مى‌كند
و ساده ديگر مثل او كسى است كه
هنوز هم
نخل‌هاى كوفه عظمت‌اش را حفظ كرده‌اند
او از خانواده شهداست
شب‌هاى جمعه به بهشت زهرا مى‌رود
و روى قبر شهدا گلاب مى‌پاشد

باور كنيد فقيرترين آدم روى زمين
از او ثروتمندتر است
او به جز يك روح معصوم
او به جز يك دل مظلوم هيچ ندارد
و خانه خلاصه او
نه شوفاژ دارد و نه شومينه
او هم مثل خيلى‌ها از گرانى، از تورم
از كمبود رنج مى‌برد
او دلش براى انقلاب مى‌سوزد
و از آدم‌هاى متظاهر متنفر است
و ما را در شعار »جنگ جنگ تا پيروزى« يارى مى‌دهد

او خيلى خوب است
او همه جا هست
برادرانم در افغانستان
با حضور او ديالكتيك را سر بريدند
و عشق را برگزيدند
او در تشييع جنازه »مالكوم ايكس« شركت كرد
و خطابه اعتراض را
در سايه مقدس درخت »بائوباب«
براى سياهان ايراد كرد
سياهان او را مى‌شناسند
آخر او وقتى مى‌بيند
آفريقا هنوز حق ندارد به مدرسه برود
دلتنگ مى‌شود
چندى پيش يك شاخه گل سرخ
بر مزار »خالد اسلامبولى« كاشت
و گام‌هاى داغش را
چنان در كوچه‌هاى يخ زده مصر كوبيد
كه حرارت آن تا دور دست‌هاى خاورميانه را متفكر كرد

او خيلى مهربان است
وقتى »بابى سندز« را خودكشى كردند!
او به ديدن مسيح رفت
و ما را با خود تا مرز مهربانى برد
باور كنيد اگر او يك روز
خودش را از ما دريغ كند
تاريك مى‌شويم
در اردوگاه‌هاى فلسطين حضور دارد

و خيمه‌ها را مى‌نگرد
كه انفجار صدها مشت را
در خود مخفى كرده‌اند
خيمه‌ها او را به ياد آب و التهاب مى‌اندازند
و بلاتكليفى رقيه(ع) را تداعى مى‌كنند
خيمه يعنى آفتاب را كشتند
خيمه يعنى خاك داريم، خانه نداريم
خدا كند ما را تنها نگذارد
وگرنه اميدى به گشودن پنجره بعدى نيست
او يعنى روشنايى، يعنى خوبى
او خيلى خوب است
خوب و صميمى و ساده و مهربان
من مى‌گويم، تو مى‌شنوى
او خيلى مهربان است
او مثل آسمان است
او در بوى گل محمدى پنهان است
(تابستان ١٣٦٤)